تبليغاتX
تماشاگران - جنون به سبک فوتلابی
آزاد آزاد براي قلم

جنون به سبک فوتلابی

 

يكي بود يكي نبود، در کشوری دور افتاده به نام فوتلاب یک مربی بود که بین دو عشق خود گیر افتاده بود.

 لیگ فوتبال کشور فوتلاب تیمی داشت محبوب و پرطرفدار که هر مربی آرزو داشت بر روی نیمکت آن بنشیند مسئولان این تیم به دنبال مربی اهل فوتلاب رفتند که سالها از فوتلاب دور بود و در خارج از فوتلاب زندگی می کرد به هرحال این مربی اومد و شد مربی همون تیم پرطرفدار سال اول مربیگری او با قهرمانی همراه بود .انسانهای اهل فوتلاب شدیدا احساساتی بودند و اون آقا شد یک قهرمان ملی و همه از دانش و توانایی او سخن می گفتند به هر حال او گفت دیگه نمی تونه بمونه و باید بره چون به قدری با معرفت بود و به قولی فردین فوتلاب، بود که گفت اگه بمونم خیلی ها باید از تیم برن چه بهتره من برم .با گذشت زمان مدیران موفق تیم قهرمان کنار گذاشته شدند و مدیر جدید اومد سر کار و واسه اینکه در ابتدا دل تماشاچیان و مردم بدست بیاره رفت دنبال همون مربی که قهرمان ملی فوتلاب بود اونم یک دفعه زد زیر حرفاش و برگشت شد دوباره مربی همون تیمی که قهرمانش کرده بود آخه اون گفته بود که اگه مدیر قبلی بره دیگه نمیام ولی کلا فوتلابیها خیلی به پول علاقه داشتند و اونم یک فوتلابی بود دیگه ، تو برگشتش همسرش مخالف بود (البته یک مربی معترض فوتلاب می گفت این خانم زن سومشه ببخشید زن دومشه و زن اولش با چند تا بچه قد و نیم قد را ول کرده تو دیار غربت و چند ساله که بهش نفقه و خرجی هم نداده .عجب ، اگه تو فوتلاب بزرگ شده بود اینجوری نبود آخه تو فوتلاب همه مردها فقط یک زن می گرفتند و هیچ مردی اهل زن یا معشوقه دومی نبود) مدیر جدید به خاطر اینکه همسر مربی راضی بشه و اجازه بده که همسرش به فوتلاب بیاد به اون پست مدیر روابط بین الملل دادند و مقدار ناقابلی پول البته قرار نبود کسی بفهمه ولی مدیر جدید به خاطر کهولت سن همون شب در مصاحبه با یکی از خبرگزاریهای فوتلاب به نام فوتلاب نیوز همه چیزو گفت و بعدش هم تکذیب و بعد ترش هم فراموشی.

 ولی بازم این خانم سرسخت حاضر به موندن تو فوتلاب نشد و ساکن یکی از کشورهای همسایه شد مربی ما هم هر زمان که دلتنگی می کرد جیم می شد و می رفت ولی بنده خدا تو سفر به ضعفهای تیمش فکر می کرد کاش می دونستید تو سفرش با چه مشکلاتی روبرو بود سر راهش چند تا جنگل وجود داشت که پر از حیوانات درنده همین آخری با یکیش در گیر شده بود که پای چشمش سیاه شده بود به هر حال تو فوتلاب یک مثلی هست که <<عشق پیری گر بجنبد سر به رسوایی زند>> از بس مربی و قهرمان ما تو این جنگلهای وحشی رفت و اومد که دیگه حیوونا باهاش کاری نداشتند و راستش دیگه از رو رفته بودند و بین خودشون شایع شده بود که این مدیره عجب مدیره مهربونیه و کاری با مربیش نداره به هر حال مربی ما می خواست تیمی درست کنه که به قول خودش بین المللی باشه ولی از بس رفت و تمرینا رو ول کرد که تیمش نه تنها بین المللی نشد که تو لیگ فوتلاب اون سال رفت پایین جدول و اون مربی ما هم پولشو گرفت و از فوتلاب زد بیرون راستی دیگه اهالی فوتلاب ازش خبری نداشتند بعد چند سال دیده بودنش که داشت تو کشور استوانه جنوبی از فوتبال فوتلاب و بین المللی کردن اون صحبت می کرد.

 من الله توفيق به هرحال حق نگهدارش اونم یک فوتلابی اصیل بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 19:14  توسط علي طاهر  |